بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک. شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد. برگهای سبز بيد
نرم نرمک می رسد اینک بهار , خوش به حال روزگار…
توی این ماه من دوباره ۴۰۰۰ کیلومتر رکورد زدم و برای اولین نوروز زندگیم به ایران رفتم. هر چند که اینبار مثل بار اول تمام راه رو نخوابیدم چون میخواستم توجه همهٔ ۴۰۰ مسافر بوئینگ ۷۴۷ به من باشه!
نوروز و هفت سین
و عیدی
و شکوفههای بهاری
و یک دنیا آدمهای نازنین رو تجربه کردم.
تو این ماه با حمایت دوستان، مامان بزرگ و مخصوصاً پدر بزرگهای عزیز، آزادیهای من به حد آسمون رسید و من بر خلاف میل مامانم هر کاری که دوست داشتم میکردم و همهٔ خوراکیهای موجود با نمک و شکر کافی رو امتحان کردم.
مثلا موهای بابا بزرگی رو میکشیدم و چقدر هم خوشحال بودم
خلاصه هر کاری که دوست داشتم میکردم و اگه مامانم میخواست چیزی بگه اینجوری نگاش میکردم
اونجا بود که استعداد من در تاب سواری کشف شد. ۲ ثانیه بعد از سوار شدن من به عالم خلسه میرفتم و آواز میخوندم. لا لا لا لاااا
۱۳به در هم خیلی قشنگ بود و جای شماها همه خالی حسابی پا به طبیعت گذاشتیم.
تازه سبز هم گره زدم و آرزو کردم. خدایا تا سال دیگه این موقع…
همه چی خوب بود تا لحظه جدایی از این همه آدم ناز و مهربون…
دلم برای همتون تنگ میشه.










































































