اولین رد پای مایا

همه چی‌ از یک ماه نوامبر( آذر ماه) سرد شروع شد وقتی‌ که ما برای مراسم عروسی یکی‌ از دوستان به مونستر در ۵۰۰ کیلومتری فرایبورگ سفر کردیم…

تصمیم داشتیم به همهٔ جاهایی که قبلا بودیم سر بزنیم به خونه های قدیمیمون، رستورانها ی پاتوق، …

ولی‌ من هنوز به مقصد نرسیده در حین حرف زدن همسفرم خوابم برد و بعد از بیدار شدن از فرط خستگی‌ فقط می‌خواستم یه چیزی بخورم و دوباره  بخوابم!!! همه به من میخندیدن که چه جوری اینقدر راحت نشسته خوابت میبره ولی‌ این من خودم تنها نبودم که میخوابیدم. مایا کوچولو که اون موقع احتمالا شبیه نقطه بود و کمتر از ۱ گرم وزن داشت داشت منو خسته میکرد.

۲هفته بعد مایا رو برای اولین  بار دیدیم.  لحظه‌ای که قلب کوچیکش به اون تندی و شدت میزد و داستان مایا کوچولو  از اینجا شروع شد…

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.