دختر ما قرار بود ۲۲ می به دنیا بیاد ولی اونم مثل ما دلش تنگ بود و دیگه نمیتونست صبر کنه. برای همین مامانشو ۲ هفته زودتر راهی بیمارستان کرد. یک غروب ۵ شنبه بارونی… تو راه بیمارستان هم احساس ترس داشتم هم هیجان. هیجان به دنیا آمدن مایا، هیجان در آغوش کشیدن، هیجان دیدار برای بار اول. احساس قشنگی بود.
بالاخره بعد از ماهها انتظار، مایا در تاریخ ۱۷ تیر ماه ۱۳۹۰ سات ۱۵:۳۴ به وقت آلمان متولد شد. به محض به دنیا آمدن یه گریه کوتاه کرد ولی تا اومد تو بغل من آروم شد. با اون چشمهای درشت همینطوری منو نگاه میکرد و البته شصت میخورد…
چقدر خوب بود که مامان بزرگ مایا پیشمون بود هرچند که جای خالی خیلیها احساس میشد. خلاصه به محض تولد مایا، تلفنها از سراسر اقصی نقاط گیتی شروع شد. کلی پیام تبریک و کارت و کادو و غیره که همه مارو خوشحال کردند.
۴۸ساعت اول مایا تقریبا همش خواب بود. خوب اونم خسته بود. به این فضای بزرگ و این همه نورو این زمین خاکی عادت نداشت. فقط شب اول یادمه که نصف شب گریه میکرد خانوم پرستار پیشنهاد کرد از توی تختش دربیارم پیش خودم بخوابونم احتمالا دلش برای من تنگ شده. چه حس خوبیه مادر بودن. حس اینکه یکی با وجود تو اینقدرر به آرامش میرسه… اون شب مایا توی تخت من بدون پلک زدن تا صبح خوابید.
روز دوم من از خوابیدن تمام وقت مایا استفاده کردمو همهٔ دوستانی که خبر نداشتند رو از اتفاق بزگ زندگیم با خبر کردم.
۲ شنبه صبح من درگیر بحث کردن با دکترم بودم که چرا نباید امروز مرخص بشم که یه خانوم عکاسی اومدو گفت که تا ۱ ساعت دیگه میاد از مایا برای وب سایت بیمارستان عکس بگیره. به محض اینکه عکاس وارد اتاق شد انگار که مایا میدونست که اومده عکس اونو بگیر چشم هاشو برای بار اول درست حسابی باز کردو نتیجه اش شد این عکسای قشنگ.
تا عکاس هم به دم در رسید که بره مایا خوابید.
گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره مهتاب بالا، لالا لالایی لالا لالایی گل زود خوابید مثل همیشه، قورباغه ساکت، خوابیده بیشه، گل زود خوابید مثل همیشه، قورباغه ساکت، خوابیده بیشه،لالا لالایی لالا لالایی




