در انتظار مایا

روزگاری بر ما گذشت تا مایا کوچولو به دنیا بیاد. بعضی‌ روزا خوب بعضی‌ روزا خسته کننده بعضی‌ روزا نگران ولی‌ همهٔ لحظه ها  پر هیجان. هیجان از آینده….انتظار قشنگه فقط وقتی‌ که مطمئن باشی‌ که مسافرت یه روز حتما میاد.

مایا تا آخر ماه هشتم با مامانش سر کار رفت. توی کلی‌ سمینارو جلسه شرکت کرد که ۲ تاش سمینارهای جایزهٔ نوبل بودند. مامانش که خیلی‌ چیزارو نفهمید حالا سوال اینجاست که مایا چیزی فهمید یا نه؟

توی ماه چهارم جای همه خالی‌ مادرید خیلی‌ خوش گذشت مخصوصا پارک رتیرو

شبهای مادرید  خیلی‌ زیبا بود. با وجود سردی هوا همهٔ مردم توی خیابون، رستورانها همه پر، صدای قاه قاه خنده از هر طرف …

یه جورایی آدمو یاد تهران مینداخت اما معلومه که تهران یه چیز دیگه است. عیدو اونجا بودیم.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک. شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک.آسمان آبی و ابر سپيد. برگهای سبز بيد

نرم نرمک می رسد اینک بهار                          خوش به حال روزگار

بعد از برگشتن از ایران دیگه باید زود زود خریدهارو میکردیم. هر چند که بابابزرگ مهربون زحمت هزینه هاشو کشیده بود ولی‌ خوب ما هم باید خوب میگشتیم تا فقط چیزهای خوب خوب برای مایا کوچولو بخریم. برای  همین کار ما هر آخر هفته این بود که به اینجا و اینجا و اینجا سر بزنیم یا اینکه از اینترنت چیز سفارش بدیم. تازه بعد از خرید باید مونتاژ هم میکردیم که با کمک دوستان گل همهٔ کارا انجام شد.

خوب فقط تا به دنیا اومدن مایا یه چیزی کم داشتیم؛ مامان بزرگ مهربون رو که اونم ۱ ماه قبل از تاریخ احتمالی تولد مایا رسید!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.