خوب تو ماه دوم تا سوم من دیگه مثل قبل همش خواب نبودم. دوران عکسالعمل شروع شده بود. بابا منو از رو زمین بلند کنید خسته شدم اینقدر خوابیدم
خدایا اینا دیگه چی هستند؟ این رنگها و شکلهارو قبلا ندیده بودم
اما مامانم که بیاد به این اسباب بازیها ترجیحش میدم اینقدر نگاش میکنم تا منو از رو زمین بلند کنه
بعد که منو از رو زمین بلند کرد و رو صندلی نشوند اینجوری نگاهش میکنم تا همیشه لبخند من یادش بمونه
بعد از ۵ هفته برای اولین بار خندیدم. خانوم قابله که تا مدتی به من سر میزد خیلی سعی کرد منو بخندونه ولی من ۳ تا خندهی اوّلم را فقط برای مامان بزرگم کردم. آخه تو این مدت خیلی برای من زحمت کشید و از همه بیشتر با من حرف میزد. همش منو ناز میدادو میگفت: گل گلابی خانوم آبی یا اینکه سلام و صد سلام مایا کوچولو چقدر خوشگل شدی مایا کوچولو
این اولین بار بود که رو شمکم خوابیدم. هیچ جارو دیگه نمیدیدم چون کلم رفته بود فرو تو بالش . خدا گردنم درد گرفت…
این کارا چیه با من میکنید؟ یا بگذارید مثل فرشتهها بخوابم
یا اینکه منو ببرید بیرون تا همه چی رو ببینم. بابایی میگه وقتی میریم بیرون کلهام مثل پنکه کار میکنه. خوب چیکار کنم میخوام همه چیزو ببینم
یا اینکه اگه اصلا حوصلهٔ منو ندارید منو بگذارید رو صندلیم تا دستمو بخورم مثل اینجا:
توی این ماه بابامو به یه مسافرت مونیخ هم فرستادم تا کارای پاس و اقامتم هم درست شه. البته قبلش با مامانو بابا رفتیم عکاسی و اولین عکس پرسنلی را هم گرفتم.






