این ماه با سر کار رفتن مامانم شروع شد. همون هفتهٔ اول باید به یک جلسه در اشتوتگارت میرفتیم. یکی از دوست های مامانم هم که من خیلی دوستش دارم به عنوان بیبی سیتر با ما اومده بود.
از هفتهٔ دوم من باید مهد میموندم. مامانم از این موضوع خیلی خوشحال نبود چون از یک طرف این قیافهٔ من یادش نمیرفت
و از طرفی نظرهای اطرافیان کلافش کرده بود که مثلا میگفتند آخی، این بچه هنوز خیلی کوچیکه چه جوری دلت میاد. ولی من که مهد رو خیلی دوست دارم. شاید به همین خاطر که خیلی نینی هستم هیچوقت غریبی نکردم. اوایل، نینیهای دیگه رو میدیدم که وقتی مامانشون میرفت گریه میکردند ولی من همیشه وقتی مامانم دست تکون میداد که بره ذوق میکردم.
تازه مامانم هم نصف روز کار میکنه و تا من یه چیزی بخورم و یه خواب کوچولو بکنم اومده منو ببره
توی این ماه خیلی از موهای من ریخت. هر جا که میخوابیدم و توی کلاهم همیشه پر موهای ۳ سانتی من بود
توی این ماه دقت من خیلی زیاد شد. از خیلی چیزا خوشم میومد و خیره میشدم. از همه بیشتر از خودم و دستم خوشم میاومد. خوب چیکار کنم خوش تیپم دیگه. اینجا هم داشتم به عکسای خودم نگاه میکردم ببینم خوب شده یا نه؟
توی این ماه تازه فهمیدم که آدم میتونه با یه قطره شیر چه صداهای مختلفی در بیاره. اونوقت بود که به جای اینکه بقیه شیرمو بخورم یه قطرشو تو گلوم نگاه میداشتم و باهاش قییییییییر قوووووور میکردم. اینم یه فیلم از غش غش خندیدن من.
مهد رفتن باعث شده که من سر ساعت بیدار شم و سر ساعت بخوابم. یعنی یه جورایی ساعت بیولوژیکیام تنظیم شده. شبها معمولا بین ساعت ۹-۱۰ دیگه خوابیدم. اینجا بچه هارو زیاد به بغل کردن عادت نمیدهند. برای خوابیدن ، اون هارو رو تختشون میگذارند و میرند. بچه باید یاد بگیره تخت یعنی خواب. ولی من چون دختر خیلی خوبی هستم مامانم همیشه دلش نمیاد این کارو با من بکنه. فقط کافیه ۵ دقیقه منو بغل کنه و این آهنگو برام بخونه :
تا من چشام سنگین بشه و بخوابم.




ژانویه 31, 2012 در 7:25 ب.ظ. |
عاشقتم عزیز دل عمه